بدقول
به خودم قول می دهم دیگه دلم برات تنگ نشه
قول می دهم دیگه با یاد صدات آسمان چشام بارانی نشه![]()
قول می دهم دیگه با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگیت نیام
قول میدهم دیگه اشکهام آبرویم را به تاراج نبره![]()
قول میدهم دلم را اززیر پات بردارم
قول میدهم دیگه آسمان ، ابرها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند![]()
قول میدهم دیگه نفسهایم را به عشق تو نکشم
قول میدهم دیگه در کلبه ی دلم جات ندهم
میدانم
و خوب میدانی
تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است
تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه ی عشقت تا ابد جاوید است
می ستایمت
و به عظمت عشق سوگند
زنده ام ، تنها با یادت
و چه شیرین است در فراغت گریستن
خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم
میدونی چرا![]()
چون
دلم روشن است که دلت براي من تنگ مي شود
این عکس متعلق به ...
اسم: نادیا
سن: 4 سال
جرم: قتل.شرارت.اذیت و آزار کودکان.حیوانات
شاکی خصوصی نداره....
این دختر نازو جیگری که می بیند نوه ی عمه جونمه.یعنی بچه ی پسر عمه ام ..همسایمونه و از بچگی پیش من بوده یعنی همیشه خونه ی ما بوده. خیلی شیطونه....
اگه 20 تا بچه بزاری کنارش همه رو یه تنه حریفه.و حتما به یه نوعی یه نیش به همشون میزنه و اشکشونو در میاره.. یعنی تا حالا بچه ای نبوده تا از دستش در بره و گریه ی بچه رو در نیاره..![]()
![]()
![]()
۶تا جوجوک واسش خریدیم ولی هر کدومو به نحوی کشت.این جوجوکای بیچاره رو با دست خفه کرد. انداخت تو چاه. تحویل آقا پیشی داد تا نوش جون کنه. و یکی رو با پاش له کرد و یکی هم ازگشنگی کشت.یه خرگوش خریدیم اون بیچاره رو هم خفه کرد و گفت یه دود سیاهی از خرگوش بلند شد که گفت انگار روحش بوده.![]()
![]()
![]()
یه بارم بردشم دانشگامون که....بی خیال... فکرشو کنید دیگه اونجا چه کارا که نکرده...
البته همه عاشقش شدن ............![]()
![]()
بیشتر وقتا هم می برمش بازار.و وقتی با من میاد بیرون در اون صورت حاضر میشه موهاشو خرگوشی ببنده...
علاقه ی شدید به صحبت کردن با گوشی موبایلم داره مخصوصا اگه پشت خط آدمی باشه که بچه دوست داشته باشه
به لوازم آرایش علاقه ی وحشتناکی داره.مخصوصا جی جه لب ...همون رژ لبه خودمون.
در ضمن از تنها آدمی که حساب می بره و می ترسه و به حرفش گوش میده منم....
با اینکه خیلی منو دوست داره و به من عادت داره به همون اندازه هم به حرفم گوش میده

خانه ی ابدی
اینجا سفیدخاک هستش 30 کیلومتری شهرستان بهشهر ![]()
ادم های خیلی قدیمی اینجا دفن شدند خیلی قدیمی
بابام همیشه میگه اینجا خاکه خیلی خوبی داره
یعنی همه میگن... منم گفتم اگه من از این دنیا رفتم حتما منو بیارن اینجا به خاک بسپارن...![]()
حس خاصی به اینجا دارم
مادر بزرگ پدرم اینجاست منم میخوام خونه ی ابدیم اینجا باشه جایه خیلی آروم و قشنگیه....![]()
اینم متنی هستش که باید رو سنگ قبرم بنویسن
بر سنگ قبر من بنویسید![]()
خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود...![]()
![]()

1 سال گذشت
12 مهر 1387 روز جمعه ساعت 7 غروب داداشم با صدای لرزون اومد خونه و گفت که محسن(پسر عمه ام) تصادف کرده و تموم کرده...محسن فقط 20 سالش بود...چه شب نحسی بود ...تا صبح خونه ی عمه بودیم...وقتی صبح زود صدای قرآن رو شنیدیم باور کردنش خیلی سخته که این قرآن رو دارن واسه محسن میخونن.وقتی از بلندگوی مسجد صدایانا الله و انا الیه راجعون به مناسبت درگذشت مرحوم محسن روز خوش مراسم تشییع جنازه ....و .....فقط صدای جیغ و داد و گریه و ناله یادم میاد...
1 سال است که بی تو بی صدای تو می گذرد و در این 365 روز سیمای با صفایت را در قابی تیره نگریستیم و گریستیم و هرگز نبودنت را باور نکردیم و اینک لحظه لحظه ی خاطراتت را بر سرشک تلخی مرور و دلهایمان را به دوریت صبور میکنیم.
محسن جان
روحت شاد
اشک بهترين پديده ي دنياست
ولي تا زيبا ترين چيز ها رواز انسان نگيره خودشو تقديم نميکنه

خدایا...
بلد نیستم قلب کسی رو بشکنم ...
بلد نیستم بی محلی کنم ....
بلد نیستم غم هیچ کس رو ببینم ....
پس چرا من اینجام؟؟؟؟؟؟؟؟
بین این همه آدم نامهربون؟؟؟؟؟؟؟آدم های بی وفا....آدم هایی که فقط به فکر خودشون هستن
خدایا چرا دوست داری این جوری زجرم بدی ......
یه خواهش......بزار بیام پیشت......
میخ های روی دیوار
پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای از میخ به او داد و گفت هر بار که عصبی میشوی باید یه میخ به دیوار بکوبی.
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید طی چند هفته بعد همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد او فهمید که کنترل عصبانتیش آسان تر از کوبیدن میخ ها به دیوار است...
بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که میتواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار در آورد
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است
پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برده و گفت.پسرم!
توکار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی اما به سوراخ های دیوار نگاه کن دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی میزنی آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آری اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد آن زخم سر جایش است زخم زبان هم به اندازه ی زخم چاقو دردناک است.
بهترین کادوی تولدم
بچه ها دارم ذوق مرگ میشم آقای هادی پریزاد یکی از بچه های وبلاگ که شاعر هستش واسم شعر گفته
منم گذاشتم تو وبلاگم تا بخونید.
چراشعر گفته ؟؟؟
همیشه میرم به وبلاگش سر میزنم و شعراشو میخونم و تنهاش نمیزارم..
اونم واسم شعر گفته البته کادوی تولدم حساب میشه..
خوب من همیشه به وبلاگ همتون سر زدم...سر نزدم ؟؟؟
ولی به این وبلاگ بیشتر سر می زنم...هر کی اعتراض داره بیاد رک و راست به من بگه![]()
الهه جان بقربانت کجایی؟
اجل دستم بگیرد گر نیایی
به سوی مرگ و تنهایی گریزم
ز بس بی تو ز چشمم خون بریزم
تو با افسونگری افسانه کردی
مرا از عشق خود دیوانه کردی
تو از زیبا جمالی بی مثالی
ندیدم خوشتر از رویت جمالی
تو شاه خنده و من شاه گریه
تو دادی اشک و غم بر دیده هدیه
ز هجرانت چنان آشفته حالم
که روز و شب ز تنهایی بنالم
میان جمع خوبان بی نظیری
نشاید بر تو ای دلبر، اسیری
اسیر عشق تو باشد هزاران
فزون گردد ترا چون دوستداران
میان گلعذاران بهترینی
میان دلستانان نازنینی
نبینم خسته و غمگین نشستی
در شادی به روی سینه بستی
بزن لبخند از آن شیرین لبت تا
به پا خیزد درون سینه غوغا
چه خوش باشد کنار تو نشستن
کنارت شیشه ی غم را شکستن
کنار آب دریا روی میزی
خیال عشق در جانم بریزی
خوشا آن کس که دلدارش تو باشی
خوشا آن کس خریدارش تو باشی
الهه آن مه تابان و روشن
لباس عشق خوبان کرده بر تن
تقدیم به دوست مهربونم الهه جون![]()
از تمام کسایی که واسه تولدم گل آوردن تشکر میکنم![]()
![]()
![]()
بعد از این همه مسافرت و گشت و گذار و دیدن کلی جای قشنگ
و مناظر زیبا و جاده های پر پیچ و خم
... ماشین های که با سرعت کذایی به سمت مقصد حرکت میکردن
و بعضی ها هم به مدت کمی کنار جاده ها اطراق میکردن و بعد به راه خودشون ادامه میدادن ... بعضی ها یه دوربینی دستشون بود و از این جاده فیلم میگرفتند
و بعضی ها هم سرشونو به شیشه ی ماشین تکیه می دادن و نیم چه نگاهی به جاده میکردن ![]()
و بعضی ها هم بی تفاوت از کنارش رد میشدن... یه چیز رو خوب متوجه شدم
جاده در انبوه جمعیت تنهاست
چرا که دوسش ندارند
13 نکته ی مهم از زندگی و عشق از گابریل گارسیا مارکز
6 تارو تو وبلاگم می نویسم و 7 تارو میام تو وبلاگتون می نویسم که اگه نیومدین به وبلاگم سر بزنی لااقل از دونستنش محروم نشی
1-دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
2-هیچ کس لیاقت اشکهای تورو نداره و کسی که چنین لیاقتی رو دارد هیچ وقت باعث اشک ریختن تو نمیشود
3-بدترین شکل دلتنگی برای کسی که دوسش داری...این است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
4-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یه نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
5-به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
6-زیاد از حد.. خود را تحت فشار نگذار.. بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته ی آن را میخرد پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟؟؟؟؟؟؟
۲۵/۵/۱۳۶۴ بیمارستان امام خمینی بهشهر ساعت ۴۵/۱۹ صدای جیغ و داد یه دختر کوچولوی چشم درشت و مشکلی میاد وای سرمون رفت چقدر گریه می کنی
دختر کوچولو....تازه چند ثانیه هست که پا گذاشتی تو این دنیایی ما بزرگترا..
واسه گریه کردن و پشیمون شدن از به دنیا اومدن وقت زیاد داری این قدر آدما هستند که قلبتو روحتو اعتماد تو بشکنن که تا عمر داری گریه کنی و پیشمون باشی.
بابام اومد بغلم کرد و گفت سالمه
دست و پاش
چشاش که چپکی نیست ؟؟؟؟دماغش که گنده نیست ؟؟؟ای بابایی ....ولمون کن حوصله داری اگه ایراد داشته باشم کلی دکتر و متخصص هست تا منو سرو سامون بده ولی من خشگلم و احتیاجی به هیچ دکتری ندارم
تولدم مبارک
خاطرات سفر
سلام
چشم عسل جونم کور من بعد از 10 روز مسافرت سالم برگشتم دیدی خدا رحمتم نکرد
از تهران شروع کردیم رشت انزلی آستارا اردبیل سرعین ارومیه کردستان بانه سقز زنجان و کلی جایی دیدنی
خاطرات بد سفر:
تهران فلکه ی 4 تهران پارس بالکونه خونه ی خاله وایسادمو به پارک پلیس نگاه میکردم و به درختی که نوک طلا یه روزی زیر سایش نشسته بود و به من نگاه میکرد یک ساعت وایسادم و نگاه کردم و از اون درخت عکس گرفتم یه دنیا بغض داشتم ولی نترکید.
خاطرات طنز سفر:
کنار دریای بندر انزلی ساعت 12 شب قدم میزدم چقدر شلوغ بود چقدر سوژه واسه خنده بود رو دیوار یه متنی نوشته بودغیرت نصف ایمان است
سرعین اردبیل که رفتیم رفتم کنسرت علی عبدلمالکی و واسه شام رفتیم رستوران سنتی دایی جون به یه پسر بچه 13 ساله که اونجا کار میکرد گفت منوی غذا دارین ؟؟پسر بچه گفت ها گفت منو دارین گفت هااا دایی گفت لیست غذا...گفت آ هارفت که منو بیاره که دیگه پشت سرشو نگاه نکرد
یه آقایی اومد و گفت چی میل دارین گفتم چی دارین گفت هیچی ندارم
فقط ساندویچ دیزی کباب کوبیده جوجه کباب چلوکباب آش دوغ هیچی نداریم همینه...من به دایی گفتم این همه غذا دارن یعنی هیچی نیست...
آخر شب رفتیم تو خیابون اردبیل بگردیم که رو شیشه ی یه سوپر مارکت نوشته بود کارت شارژ ایرانسیل موجود است
ارومیه که رسیدیم شوهر خالم یه جا ترمز زد
و از یه اقا پسر پرسید پارک ساحلی کجاست؟؟؟اون بیچاره هم داشت ادرس میداد که همین خیابون رو مستقیم میرین
سر میدون واحد هست سوار شین برین .....
شوهر خالم گفت مثه اینکه من سوار ماشین هستم.
آقا پسر هم شرمنده شد که چرا هل کرده بود واسه آدرس دادن![]()
تبریز که رسیدیم خیلی خوش گذشت مخصوصا دیدن یکی از بچه های وبلاگ آیدا جون که زحمت کشید و اومد پارک ائل گلی و یه ساعت کنار استخر پارک با هم حرف زدیم و عکس هم گرفتیم فکر میکردم آدم های کردستان ترسناک هستند و بد ولی خیلی مهربون بودن خیلی مهربون وخونگرم مخصوصا سقز و کلی خاطره که نمی شه اینجا گفت
چه بی رحمانه زمانه کیفرم می دهد..![]()
چه ظالمانه روزگار به من پشت کرده است![]()
چه وحشیانه مرا به صلیب کشیده است که حتی جغد شوم هم از من هراسان است!!!![]()
نمی دانم تا کی؟؟؟![]()
![]()
نمی دانم تا چه وقت چشم هایم در فراسوها انتظارت را خواهند کشید؟؟؟
نمی دانم تا چه وقت دلم به امید برگشتت نفس خواهند کشید
از میان واژه ها ندایی می رسد :
همه چیز برای تو تمام شده است و دیگر امیدی نیست![]()
4شنبه(فردا) با دایی جون و خاله جونم از بهشهر حرکت میکنیم به سمت ارومیه
البته اول دو روز تهران می مونیم میدونم وحشت ناک خوش میگذره
اخه دایی جونم 26 سالشه و خدای سوژه است و منم استاد خنده
و اگه سالم برگشتم بازم میام پیشتون آخه تنها انگیزه ی زندگیم این وبلاگ هستش اگه هیچ وقت به خونمون نرسیدم...
وصیتمو به فهمیه(دوستم) گفتم تا در نبود من بیاد حرفهای آخرو بهتون بگه
دلم بچه های مازنی وبلاگ تنگ میشه اسم نمی برم خودشون می دونن
حتی کسایی که میان تو این وبلاگ و نظر نمیدن .اما... این روزا قرار بود من رشت باشم عروسی دعوت بودم جام کنارش خالیه
.قرار بود وقتی میریم ارومیه نوک طلا باشه جاش کنارم خالیه این آخرین مطلبی هستش که راجع به نوک طلا می نویسم دیگه باورم شده که قسمت هم نیستیم میدونم دیگه فرصتی برای با هم بودن نمونده هر چه بود گذشت
چه فرقی میکنه تو بری یا من بمونم تو به جای هر دومون تصمیم گرفتی
و تو رفتی و من تنها ماندم از من نخواه
بخششی در کار نیست.
نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد مگه فریادمو نشنید که داره دیر میشه
برگردلحظه هایی که بی تو رفتند...
اگه فکر می کنی با رفتنت باعث شکستنم میشی
اگه فکر میکنی پس از رفتنت اشک می ریزم
اگه فکر میکنی با نبودنت لحظه هایم خالی میشود
اگه فکر می کنی هر شب دلم برای صدات تنگ میشه
اگر فکر میکنی دلم واسه انگشتای دستت تنگ شده تا رو کف دستم بنویسی دوستت دارم و منم اروم زیر لب بگم دوستت دارم
اگه فکرمیکنی دلم واسه کف دستت تنگ شده تا با انگشتای دستم بنویسم عاشقتم و توام آروم زیر لب بگی عاشقتم
اگه فکر میکنی جز تو کسی رو ندارم تا باهاش راحت حرف بزنم
اگه فکر میکنی هر لحظه دلم برای بوسه هات تنگ میشه
اگه فکر می کنی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن استاگه فکر می کنی که ســـکـــوتــــت سخت ترین شکنجهی من است
اگه فکر میکنی که بی تو می میرم
کاملا درست فکر کرده ای
خوب تو که میدونی نبودنت را تاب ندارم
پس...جوجوکم
.بیا و از شکنجه من کم کن
بیا و سکوتت را بشکن
خوشبختی توپی است که وقتی می غلطد به دنبالش میریم و وقتی توقف میکند به آن لگد میزنیم
3 تا قول
نوک طلا:
حالا که اول راه هستیم بیا به هم قول بدیمپر حنا:
باشه هر چی تو بگینوک طلا
:قول اول :
به هم قول بدیم که به یاد هم بیاریم که چقدر همدیگرودوست داریمقول دوم:
قول بدیم که قهر نکنیم اگرم قهر کردیم با هم حرف بزنیمپرحنا:
گفتم بزار قول سوم رو من بگمقول سوم:
به خاطر حرفهای دیگران از هم دلخور نشیم و همدیگرو تنها نزاریمهمدیگرو دوست داشتیم قهرم نکردیم و نزاشتیم بقیه بین مارو به هم بزنن
حالا خود نوک طلا زد زیر همه ی قولاش
یادش نیومد قهر کرد تنهام گذاشت
پرحنا:
به خدا قسم تمام تلاشمو کردم تا به یادش بیارم که چقدر همدیگرو دوست داریمولی یادش نیومد که نیومد
و بدتر از همه اینکه
به خاطر فوزولیه یه دختر پسر حسود بر چسب خیانت رو چسبوند رو پیشونیم
اعتماد
هرگز این 4 چیز رو در زندگیت نشکن
زیرا وقتی اینا میشکنه صدا نداره
ولی درد وحشتناکی داره![]()
همه ی شما تازه با من آشنا شدین ولی من این وبلاگو از دی ماه سال85 افتتاح کردم. رو صفحه ی وبم عکس دو تا کبوتر سفید بود که نوکشونو به هم چسبونده بودن.
البته بعد دوماه درگیر مسائلی شدم و دیگه بی خیال وبلاگ شدم تا 5ماه پیش.این عکسی که رو صفحه ی وبم می بیند عکس دو تا جوجوک که اسم یکیش پر حنا و یکی دیگه اسمش نوک طلا.اونی که وایساده و داره پرپر میشه پر حناست یعنی من
خواهش میکنم پر حناتونو پرپر نکنید خواهش میکنم بزارید جوجوکتون همیشه واستون جیک جیک کنه
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشتو می بندی تا صدای خرد شدن غرورش رو نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا رو نادیده می گیری
میخوام بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟![]()
![]()
به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند![]()
![]()
فقط بگین با چه رویی وضو میگیره و رو سجادش وای میسه تا نماز بخونه؟؟؟ ![]()
![]()
آره نمازم میخونه
به نام الهه ی زیبایها
سلام آخر هفته میرم قم حدودا یک هفته می مونم میخوام هر روز برم حرم
خیلی وقته که تنها نبودم تا بتونم تو تنهایی خودم گریه کنم
فکر کنم بهترین مکان واسه اینکه از دل تنگی در بیام و بتونم سبک شم حرم حضرت معصومه است
میخوام گریه کنم واسه همتون میخوام دعا کنم
واسه همه ی اونایی که به یادم هستن
امشب میخوام گریه کنم ![]()
برای تو
برای خودم
می خوام گریه کنم
برای تمام اونایی که خواستن گریه کنن ولی نتونستن![]()
تقویم
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره میکنم
امروز هم گذشت...
با مرور خاطرات دیروز...
با غم نبودنت...
وسکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط میروم
یاس ها هم مثل من خسته اند از خران و سرما
گرمی مهر تورا میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک و تنهایی
صدای قدم هایت را می شنوم
اما تو نیستی...
فقط صدایی مبهم که قولی را به من داده بودی
یادت هست؟؟؟![]()
![]()
اما رفتی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم...
آنچه به پرودگار خود مدیونیم دوست داشتن دیگران است
عزیز دلم
این را بدان که بدون تو
هیچ وقت سفره ی زندگیم را پهن نمی کنم
لباس عروسیم را بدون تو نمی پوشم
و اشک شوقم را جز در آغوش تو بر روی شانه ای جز شانه ی تو نمی ریزم
یادمون باشه
که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یه دفعه رهاش نکنیم چون خرد میشه می شکنه و آهسته می میره...یادمون باشه
که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره...یادمون باشه
قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم...یادمون باشه
اگه کسی دوسمون داشت بهش نگیم برو. برو نمی خوام ببینمت...چون زندگی شو ازش می گیریمیادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره...
نکند یادش رفته که برگردد
نکنه یادش رفته که صبر ایوب ندارم
نکنه یادش رفته که عمر نوح ندارم
نه... حتما من کم طاقت شدم... آره... من صبرم کم شده
اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم
از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم
هم چون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد
و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم
و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم
که با تو بودن را برایم زنده می کند
تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم![]()
من می مانم و کوله باری ازاحساس تنهایی
می مانم
باز هم مثل همیشه
اما می دانم
در تنهایی هم
با من هستیاین چیزی که نوشتم حتی نوشتنش واسم عذاب آوره چه برسه به تحملش
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 2-3 ماه بیشتر زنده نیست
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله
یعنی دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسند
یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه ی خودت وفادار تر نیست
یاد گرفتم همون قدر که محبت کنی همون قدر ارزشت کم میشه
و یاد گرفتم که هر چه عاشق تر
تنهاتر
چند روزه که این پیامک ها از کار افتاده و شرکت مخابرات داره حسابی ضرر می کنه
اینا به من ربطی نداره ولی من و هم کلاسی هام داریم ضرر می کنیم
میدونید واسه چی؟؟؟استاد عدلی که استاد پایان نامه است به ما گفت هر وقت پایان نامه رو تکمیل کردین بهم اس بدین و یه تاریخی رو مشخص کنید تا اون روز بیام دانشگاه ازتون تحویل بگیرم گفت تحت هیچ شرایطی بهم زنگ نزنید چون جواب نمیدم
فقط اس بدین این استاد هم خیلی بد اخلاق و لج باز و اگه قاطی کنه دیگه..
.حالا ما پایان نامه رو تکمیل کردیم و جرات زنگ زدن بهش رو نداریم پیامک هم انگار نمی خواد درست شه اگه استاد بره مسافرت اونم خارج از کشور ما بیچاره میشیم و مجبوریم صبر کنیم تا بیاد و تا پایان نامه ی همه ی ما رو بخونه ونمره بده میشه مهر ماه ولی من باید تا اواسط شهریور مدرک موقتم آماده شه تا این نمره اعلام نشه که مدرک نمیدن هیچ کس هم تو دانشگاه جواب گویی ما نیست و هیچ کدوم از ما جرات زنگ زدن رو نداریم
چرا این پیامک ها درست نمی شن
x
شهریور سال 87 بود چند روز مونده بود تا ماه رمضون.قرامون ساعت 10 صبح دریا بابلسر بود.از دور دیدم داره میاد.y
گفت بعد از ماه رمضون این دوسال انتظار تموم میشه.گفت کاش پدرم زنده بود دلم براش تنگ شده.y
یهو گفت از آهنگ محسن یگانه بدم میاد حس خوبی ندارم و بعد آروم زیر لب زمزمه کرد و خوندتوی آیینه خودتو ببین چه زود زود توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه نزار که تو اوج جوونی غبار غم بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت
کنهمنو سوار ماشین کرد و خودش بیرون وایساد و واسم دست تکون میداد
و من فقط نگاش میکردم
ماشین این قدر ازش فاصله گرفت که دیگه ندیدمش.ماه رمضون رسید چه ماه رمضونه خوبی بود ولی چقدردیر میگذشت ولی بالاخره تموم شد موهاشو ریششو کوتاه کرد فقط چند روز مونده بود انتظار دو ساله تموم شه
ولی....................
حالا 9ماه از اون روز میگذره
انگار منم باید اون موقعه از این آهنگ محسن یگانه می ترسیدم
اگه میدونستیم اون روز آخرین روزی هستش که همدیگرو میبینیم شاید جور دیگه ای از هم دیگه خداحافظی می کردیم......
افزایش بار علمی به طور ناخواسته![]()
کمبود شدید خواب و کاهش زمان لا لا از هفت ساعت به هفت دقیقه![]()
رواج غلط پاچه خواری برای معلمان و استادان محترم![]()
افزایش خشونت علیه حیوانات(خر زنی!!!)![]()
چپ و چول شدن چشم ها بر اثر روش های غلط تقلب!!!![]()
سر درد حاصل از تمرکز![]()
این ترم،دارم آخرین امتحان دوران دانشجوی رو میدم
چقدر زود این ۴سال گذشت،انگار همین دیروز بود که ترم اول بودم داشتم با ذوق و شوق درس میخوندم،چقدر زود گذشت
حقیقت سنگین است چون عده ای معدود حاضرند آن را تحمل کنند
این روزا چه خبره؟؟؟
ما آدما می خوایم به کجا برسیم؟؟
چی از جون هم دیگه میخوایم؟؟؟
این همه دروغ،این همه خیانت،واسه ی چی؟؟؟
مگه به خدا ایمان نداریم؟؟؟
مگه قرار نیست همه ی ما یه روزی بریم زیر خاک بخوابیم؟؟؟
مگه نباید اون دنیا جواب این کارایی که الان میکنیم بدیم؟؟؟
پس چرا ما آدما این قدر پست شدیم؟؟؟
اگر جهنم حقه این همه ناحق چرا؟؟؟
اگر حساب حقه جمع مال چرا؟؟؟
اگر قیامتی هست خیانت چرا؟؟؟
سه شنبه ساعت ۷ بود از دانشگاه امدوم خونه،حالم خوب نبود نمیدونم چم شده بود زنگ زدم به
گفت اسمی ازش نیارم،زنگ زدم به دوستم باهاش حرف زدم ولی آروم نشدم،رسیدم خونه یه چیز خوردم و رفتم سراغ کامپیوترم یه آهنگ اسپانیایی گوش میدادم دوباره زنگ زدم به
باهاش حرف زدم ولی مثه اینکه آروم نمی شم،ساعت ۱۰ شب بود اس دادم بهش ولی جواب نداد یعنی خودش میگفت که جواب دادم ولی به دست من نرسید، چرا این جوری هستم یه حس خاصی داشتم چرا خوابم نمیاد؟؟؟هر شب این جوری هستم ولی گریه می کردمو آروم میشدم ولی امشب نمی تونم گریه کنم،نفهمیدم کی،چه جوری،رفتم سراغ تختم و تا سرم رو گذاشتم رو بالشت خوابم برد...
چشمم به پام بود اگه یه قد بردارم الانه که بمب منفجر بشه،مامان الان اینجا بمب باشه چی؟من می ترسم،چرا اومدیم اینجا؟مگه بابا همیشه نمی گفت حفظ جان واجبه ولی زیارت مستحب ،اینو به مامان گفتم و دیگه ندیدمش،وای اینجا چرا اینقدر شلوغه،الانه که صدای بمب بیاد ولی نه، دیگه نمی ترسیدم دیگه به پام نگاه نمی کردم که قدم بردارم،وای اینجا کجاست؟؟؟؟؟
من تو نجف هستم
کی رسیدم اینجا؟پس چرا مامان اینا تنهام گذاشتن
چرا منو با خودشون نبردن؟؟؟باورم نمی شه یعنی الان تو کربلا هستم چقدر دوست داشتم تو این حیاط راه برم،یکی داره تو گوشم میگه(وقت نداریم باید زودتر بر گردیم ) تا اینو شنیدم فقط دویدم سمت حرم تا زیارت کنم،می خواستم گریه کنم ولی وقته گریه کردن هم نداشتم داشتم می رفتم که یکی هولم داد تو حرم و گفت اینجا حرم حضرت زینب،پس چرا همه جا خلوت شد چرا کسی نیست مگه کربلا نبودم پس چرا اینجام؟؟؟منم از فرصت استفاده کردم و رفتم با دوتا دستام زری رو گرفتم و صورتمو گذاشتم رو زری و چشامو بستم و گفتم
کمکم کن،بگو برگرده
یهو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت ۸ صبح،وای دانشگام دیر شده،
فقط بگین به چیزی که ازش خواستم بهم میده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سهراب:گفتی چشم ها را باید شست!
شستم ولی...
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم ولی...
گفتی زیر باران باید رفت!
رفتم ولی...
او نه چشم های خیس و شسته ام را،نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید،فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه ی باران زده
x : الو سلام...الو الو
ببین من دوستت دارم،این قدر سنگ دل نباش،چرا جوابمو نمیدی؟؟؟![]()
y : برو مزاحمم نشو،دیگه نگیر سراغمو،میخوام بزارم رو دلت تا به همیشه داغمو،می رم ولی خوب میدونم سخت تو باورش،میون ما هر چی که بود بدون رسید به آخرش
x : بدون دلیل رفت...
چقدر سخت منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر اومدن نیست
سلام به همه ی دوستای خوبم،میخوام یه ذره واستون حرف بزنم
این روزا زیاد می بینیم و میشنوم که آدما بدقول یا بی معرفت شدن،انگار مد شده یه سری پسر دختر جوون که الان باید تو اوج پیشرفت و موفقیت باشن،باید آرزوهایی بزرگ داشته باشن،از عشق از دست رفته حرف میزنن و از بدقولی و بی وفایی می نالن،تو اتاق تنها می شینن و کارشون شده به یاد خاطرات گذشته غصه خوردن و خوراکشون شده آهنگ های خراط و یگانه و ...آخ که چه سوزناک می خونن وداغ آدمو تازه میکنن،نمیدونم به چه دلیل از عشقتون جدا شدی؟؟؟چیزایی که من میدونم شاید نارضایتی خانواده ها
مرگ
خیانت
یا هر چیز دیگه باشه،خیلی سخته کسی روکه عاشقش بودی میخواستی زیر یه سقف باهاش آینده رو بسازی میخواستی با خیال راحت تو خیابون با هم قدم بزنی،مهمونی برین و خوش باشین،حتما دوست داشتی ازش یه بچه ی خشگل داشتی باشی
ولی یهو دیدی عشقت نیست،به هر دلیلی گذاشته رفته
شبا نمی تونی بخوابی گریه میکنی یاد صداش که چطور حرف میزد گرمیه دستاشو میخوای،نمیدونم چطور عشقتو ناز میکردی![]()
![]()
از چه کلمات محبت امیز استفاده میکردی؟؟؟؟
گلم
عسلم
ملوسم،پرحنا،جوجوک،حتما قربونه دل کوچولوش میشدین؟؟؟
میدونم هیچ کس جاشو نمی تونه بگیره،میدونم هر وقت دونفر که دست تودست هم تو خیابون قدم میزنن می بینید یادش می افتین که کاش الان اونم کنار شما بود وقتی از طلا فروشی رد میشین و چشمتون میخوره به اون حلقه ای که میخواستین واسش بخرین یا واستون بخره،همه ی اینا رو نمی شه فراموش کرد.
هیچ کس لیاقت اشک های مارو نداره و اگه کسی هم چنین ارزشی داشته باشه هیچ وقت باعث اشک ریختنت نمی شه
ولی اون که رفته،مطمئن باش قسمت تو نبوده،اون الان مال مردمه مال یکی دیگه است،اون اصلا به شما فکر میکنه![]()
![]()
وقتی دلت میگیره و غیر اون هیچ کس نمی تونه آرومت کنه،اون اصلا میدونه عسلش الان تلخه تلخ شده؟؟؟میدونه جوجوکش دیگه صدای جیک جیکش در نمیاد؟؟؟میدونه پر حناش داره پر پر میشه؟؟؟می دونه دل کوچیکت حالا این قدر بزرگ شده که غم دنیا توش جا میشه.نه اصلا به تو فکر نمیکنه اگه فکر میکرد هیچ وقت تنهات نمیزاشت.پس بهتر توام فراموشش کنی،چطور اون تونست پس توام می تونی،
خواهشا به اعتیاد فکر نکنیدیا از این قرص های اعصاب و آرامش بخش نخورید که از اعتیاد بدتره،تا فراموشش نکردین به هیچ دختر یا پسر دیگه ای هم فکر نکنید و واسه لج بازی هم لازم نکرده برین سراغ یکی دیگه چون همش با اون مقایسه میکنید و خودتون بیشتر اذیت میشین،اگه شبا بی خواب شدین اگه دارین بی تابی میکنید اول آیت الکرسی بخونید که آروم بشین،از یک تا ۱۰۰ بشمارین یه توپ تو اتاقتون بزارین و باهاش بازی کنید کاری کنید که اون لحظه بهش فکر نکنید،خواهشا آهنگ های غمگین گوش ندین،تا یه هفته بی خیال آهنگ یگانه وخراط شین،عکس یا فیلم اگه ازش دارین اصلا نگاه نکنید،اگه بخواین چرا می تونید فراموشش کنید فقط باید بخواین،چطور اون تونست اون داره راحت زندگی میکنه اون خوشبخت پس چرا ما نباشیم و دعایی که می تونید واسش بکنید.
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
خدایا
در تنهاترین تنهایی اش تنها ترین تنها کسش تنهای تنهایش گذارد
لطفا معتاد نشین
کلاس مشاوره داشتیم مثه همیشه به حرفهایی شیرینه استاد روحانی گوش میدادیم استاد داشت راجع به مشکلاتی که افراد دارند و بهش مراجعه میکنند واسه ما تعریف میکرد،قرار شد از هفته ی بعد مشکلاتی رو اعم از عشقی،روحی،عاطفی،اقتصادی،خانوادگی و غیره...
مطرح کنیم و هر کدوم از ما بتونیم این مشکلات رو حل کنیم و هم اینکه کار مشاوره رو یاد بگیریم،که یهو استاد روحانی برگشت گفت اولین قدم مخصوصا مخصوصا اگه مشکل شروع عاشق شدن و یا شکست عشقی باشه باید این کارو کرد بعد یهو گفت
دست نگه دارین،لطفا معتاد نشین
گفت وقتی معتاد نشی میشه مشکل رو راحت تر برطرف کرد،ما همه زدیم زیر خنده
ولی استاد گفت خیلی از این مورد ها رو دیده که خیلی راحت به اعتیاد رو آوردن،واسه همین مشکلشون هیچ وقت حل نشد...
درخت رویایی
سه سالی میشه که کمربندی نکا(یکی از شهرهای استان مازندران)افتتاح شده،من و دوستم آرام معمولا با هم میرفتیم دانشگاه و هر روز از این کمربندی رد میشدیم،تو ماشین که بودیم تا برسیم دانشگاه از دل تنگیمون حرف میزدیم از دنیا سیر بودیم،خسته بودیم،تو مسیر راه کنار جاده یه محلی بود که ماشین های تصادفی و فرسوده رو اوراق میکردند
،آرام گفت الهه بریم اونجا خودمونو اوراق کنیم
تا از این زندگی راحت شیم،ما مشکلی تو زندگی نداشتیم،همیشه هم تو دانشگاه خوش بودیم ولی انگار یه حسی تو ما بود که از همه ی دنیا خسته شده بودیم و اون حس میگفت که بریم بمیریم،تو همین کمربندی که جایه خیلی قشنگیه،پر درختای خشگل،کو های بلند و سر سبز،شالیزار های سبز،ولی یهو منو آرام چشمون خورد به یه درخت که کنار جاده رو یه زمین که هیچی غیر اون درخت اونجا نبود،خدایا این درخت چقدر طناز بود چقدر زیبا بود،جدا از درختای دیگه تک وتنها بود و جدا از همه،همه ی قشنگیه اون کمربندی یه طرف،زیبایه اون درخت یه طرف،دیگه منو آرام حواسمون به این درخت بود وقی از کنارش رد میشدیم جفتمون می گفتیم
درخت رویایی
اون موقعه بود که فهمیدم این همه درخت که کنارهم هستند شالیزارهای سبز که روز به روز کنارهم بلندتر میشن،کوه های محکم و استوار که کنارهم قد علم کردن،ولی این درخت تو یه تیکه زمین لبه جاده از همه ی اینا زیباتر،منو آرام فقط یه بار رفتیم زیر درخت رویایی نشستیم و آخ اگه بدونید چه حالی داشت،دیگه تصمیم گرفتم مثه این درخت باشم،مثه برگهای درخت رویایی سبز باشم،اگه تنهام اینقدر زیبا و محکم باشم که همه به من حسادت کنن،
یکی از همین روزا طبق معمول داشتم از دانشگاه بر میگشتم آرام با من نبود تنها بودم منتظر بودم درخت رویای رو ببینم،کمربندی تموم شد پس چرا درخت رویایی نبود؟؟؟؟؟؟![]()
گشتم ولی فقط یه تیکه از قسمته پایین تنه ی درخت بود درخت رو بریده بودن هیچی ازش نمونده بود
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه این درخت رویایی چی کار کرده بود؟؟؟![]()
مزاحم کی شده بود،تو اون یه تیکه زمین نه میشد کشاورزی کرد نه چیزی،چر بریدنش؟؟؟؟؟؟اصلا کدوم احمقی این کارو کرده؟؟؟![]()
حالا هر روز که از دانشگاه بر میگردم فقط جایه خالیشو رو اون زمین می بینیم،درخت رویایی با تمام تنهایش الگوی من بود،من ازش خیلی چیزا یاد گرفتم،حالا فهمیدم اگه بخوای تو تنهایی خودت استوار باشی و زیبا تا همه بهت حسادت کنند هستند
آدم هایی که تو رو از ریشه نابود کنند
سال نو مبارک
رمز نوروز: ن:نیت پاک و:وجدان آسوده ر:روزهای نو و:وجود خیر ز:زبان خوش
عید امسال با عید سال های قبل خیلی فرق داشت،اصلا قشنگ نبود ما اصلا خوشحال و شاد نبودیم
اصلا کسی خونمون نبود،من تنها بودم توی اتاقم تنها نشسته بودم گاهی هم تو حیاط قدم می زدم
نمیدونستم ساعته تحویل سال کی هست نفهمیدم کی سال تحویل شد،همه رفته بودن سر
خاک محسن،ولی من نرفتم میگن یعنی منم به این اعتقاد دارم ساعتی که سال تحویل میشه هر جا
هستی یا هر کاری که میکنی تا آخر سال همون برات پیش میاد
نخواستم برم سر خاک چون نمیخواستم تا آخر سال همش تو قبرستون باشم
لباس شیک تنم کردم و تو اتاقم تنها نشستم و فال حافظ گرفتم،خدایا انگار حافظم داره با من لج میکنه
فال خوبی نبود،چقدر بد سال تحویل شد...احتمالا تا آخر سال تنهام تنهای تنها.....
وسالی دیگر از صدقه سری تقویم و ما سرخوش از این آغازها که دیدیم و یه دنیا حرف هامو خونده و
شاید نخونده،سوزونده تمامشو تا همه برسن به گرمی احساس من و وقتی از قلبشون کلک خوردن..
و اینم یه راه برای نو شدن ولی حواست باشه به سرعت های قدغن تو اتوبانی که یه سرش منم و یه
سرش تو،وسط جنگ بین تفکرات کلاسیک و پست مدرن یا همون خیلی نو ،که باید یکی شو انتخاب
کنی،گاهی از حوصله ی خودمم سر میرم تا تو از درخت گیلاس تابی آویزان کنی و خوابی ببینی واسه
بهاری که داره میاد و آخ که دلم یه وقتایی.........تنگ میشه.....واسه؟؟؟
و تو میدونی از چشام گاهی اشکی که به خاطر عوض شدن فصل می باره از خاطرات رژیمی تو!!!
حالا خسته از نشستنم و پاک میکنم قلبمو از گذشته های که گذشت....
تا با همه از جام بلند شم به احترام خوبی های سال ۱۳۸۸
مثل بهار بارونی باشیم:حرف هایی از جنس بارون
از دل تنگی ابر اومدم پایین می خوام برم به عرش ولی به عرش رسیدن ما قطره های بارون سرازیر شدن
از لای ابر است تا زودتر بریم پایین و دلای خسته رو تازه کنیم
راستی شما آدما عشقتون چه رنگیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
عشق ما هم رنگ بارونه،یه رنگی که فقط اون بالا پیدا میشه اون پایینم میشه پیدا کرد ولی باید مثه بهار
بارونی بشی. ما قطره ها دوست داریم از اون بالا بیفتیم روی شیشه ها روی برگ ها روی صورت بچه ها
تا آدما ببینن ما برای شاد کردن دلشون هر کاری میکنم هر وقت از اون بالا می افتیم پایین
خدا بهمون میگه :
مواظب باشین بنده ی منو اذیت نکنید یه جوری برید پایین که خوشحال بشن یه کاری کنید احساس
تنهایی نکنن بدونن شما قطره ها دوسشون دارید،یه کاری کنید روحشون خیس بشه تا بتونن بوی شما
رو حس کنن
ترانه ای که شما بارونا می خونید رو بشنون
حالا ترانه ی ما بارونا چیه ؟؟؟
یه راهنمایی:عشق...عشق...عشق...
در فصل خزان که طوفان پاییزی برگ های ضعیف درختان را پراکنده می نموده طوفان سهمگینه حوادث درخت تنومند زندگی ما را هم برکند و پسر عمه ی عزیزم در سن ۲۰سالگی درگذشت و حالا ۱۶ اسفند تولد ۲۱ سالگیشو جشن گرفتیم

گلی بودم چه وقته چیدنم بود جوان بودم چه وقته مردنم بود
گلی بودم میان تازه گلها چه وقته زیر خاک خوابیدنم بود
۵ماه است که بی تو بی صدای تو میگذرد و در این ۱۵۰روز سیمای باصفایت را در قابی تیره نگریستیم و گریستیم و هرگز نبودنت را باور نکردیم. و اینک لحظه لحظه ی خاطراتت را بر سرشکی تلخ مرور و دلهایمان را به دوریت صبور میکنیم.
محسن جان
تولدت مبارک
روحت شاد یادت گرامی
گاه انسان در مقابل بعضی از خوشبختی خود احساس شرم میکند
به من گفتی:زیبایی ها ی بسیاری در من می بینی چون میتوانم رنج را تحمل کنم.
امیدوارم روزهای تنهای ات و دور از من بودن و رهایی از هر آنچه حقیقی نیست دلپذیر باشد و بتوانی ساده و راست زندگی کنی.
در هر حال روح من در کنار توست و امیدوارم این موضوع برای تو هم چون من حقیقی باشد.
برای چه میکوشی هر آنچه را که به من گفتی را توضیح دهی؟
قلب من میتواند فراتر از آن واژه های عاشقانه را بفهمد و خواهش میکنم فکر نکن که عاشقی چون من به این سادگی ها آزرده میشود/
روزهایی که با هم گذراندیم هنوز در روح من است و هزار بار ساعت هایی که پهلو به پهلوی هم بودیم را مرور کردم
بی توقف واژه هایی که به من گفتی را تکرار میکنم و هربار گویی بهتر درکشان میکنم.
فقط خداوند آنچه را که در قلب ما میگذرد را خبر دارد/
من تورو بخشیدم
تقدیم به محسن عزیزم
به یاد محسن عزیزم کسی که وقتی از کنارمان رفت رفتنش را باور نکردیم
چهارشنبه ی ۱۰ مهر ۱۳۸۷ مصادف بود با عید فطر. چقدر روز خوبی بود.اما جمعه۱۲ مهر۱۳۸۷ ساعت ۶
غروب یه تلفنه مهم به خونمون شد خوشحال ترین تایم زندگیم که شاید هیچ وقت تکرار نشه و من
خوشحال بودم از اتفاق بدی که تو راه بود اما خبر نداشتم.من خوشحالم بودم خیلی خیلی....
اما ۱ساعت نگذشت که برادرم با صدای بغض آلود و لرزان اومد خونه و گفت محسن تصادف کرد و تموم
کرد!!!ساعت ۷ غروب بدترین خبر زندگیمو شنیدم.اما اما اما حس نکردم چون هنوز غرق اون تلفنه ساعت
۶بودم که به آیندم بستگی داشت.شب بدی بود همه رفتیم خونه ی عمه.آره راست بود محسن تصادف
کرد و برای همیشه مارو ترک کرد.۱شنبه تشییع جنازه بود خدای من چه روز شومی بود هنوز صدای گریه
ناله ها شیون ها تو گوشمه.اما من خوشحال بودم نه به خاطر مرگ پسر عمه ام که تازه ۲۰سالش تموم
شده بود به خاطر اینکه که فکر میکردم زندگیم داره قشنگ تر میشه اما بی خبر از این بودم که داره از
هم می پاشه.روز هفتم محسن واسم خواستگار اومد به اصرار من. باید می یومد وای خدایا چقدر اصرار کردم.بدترین کاری که میشد انجام داد.اون روز همه چی
خراب شد اما من تو خواب خوشبختی بود و گذشت گذشت تا ۳شنبه ۱۲ آذر اون خوشبختیه کذایی به
بدبختی تبدیل شد.یه شبه همه چی خراب شد و بی دلیل رفت...چقدر اون روزا مغرور شده بودم چقدر بی انصاف بودم.
امیدوارم محسن منو ببخشه وقتی ۵شنبه غروب میرم سر خاکش از خجالت آب میشم.
خدا منو تا دم در خوشبختی برد فقط کافی بود پامو بزارم اون طرف اما به قول محمد خدا میخواد منو
خوشبخت تر بکنه. این تجربه ای شد واسم تا
تو هر شرایطی به خودم فکر نکنم و مغرور نشم.حالا تنهام تنهای تنها
نگذاریم تقویم و ساعت،این حقیقت را از یادمان ببرد که لحظه لحظه ی زندگی،یک معجزه است و در پس آن،حقیقتی.![]()
![]()
هر چه بیشتر از عشق سخن گوییم،در آگاهی آدمی جایی ژرفتر می یابد.
اگر در اندیشیدن به واژه های زیبا اصرار ورزیم و واژه هایی مهر آمیز بر زبان آوریم،یقین بدارید که تجربه ی
عشق عظیم را که به وصف در نمی آید:عشق خدا را به عالم درون خود فرا می خوانیم.
به عشق توکل کنید که تنها عشق می تواند شما را از مشکلاتتان برون آورد .
عشق را فرا بخوانید تا به حل مسایل شما بنشیند .
اگر به عشق اعتماد کنی ،انجام دادن هیچ چیز برایتان دشوار نخواهد شد.
اگر در هر موقعیتی،آگاهانه عشق را فرا خوانید و از عشق مدد بجویید.
عشق برای زایش ثمرات نیکو ،از راههای بی شمار و گوناگون کار میکند.
وقتی به جای جنگیدن بار راه زندگیتان،بر آن سوار شوید که دریابید چگونه این راه را دوست
بدارید،عشق اسرار کامیابی بخش خویش را بر شما فاش می نماید.
با آغوش گشاده به پیشواز محبت بروید و در طول راه بگویید:
(من از دولت عشق زنده ام . من با قانون محبت زندگی می کنم .
و محبت از هم اکنون فاتح و پیروز است )
همین یک اندیشه می تواند در زندگیتان ظفر های بی شماری به ارمغان آورد.
چارلز فیلمور
گریه ام گرفته است از مرام روزگار
گشتم و نیافتم رد پایی از بهار
عشق من بزرگ بود رنگ بیکرانگی
حال مانده زان همه نفرتی به یادگار
ساعت۱ شب است من نشسته ام هنوز
روبه روی فکر تو روبه روی یک قطار
خواستم که عشق را در تو جستجو کنم
حیف اشتباه بود
تو...........و عشق را چه کار؟؟؟
تو به راه خود برو با نگاه کوچکت
حیف پر گشودنم حیف بال های من
ذره ای هوا نداشت آسمان آن دیار
دوست داشتم تو را صادقانه بی دریغ
تو ولی ... پر از غبار
زود باش !!! هر چه زودتر پاسخ را بده
در حضور شیرین رویا ها در چشمانم خورشید طلایی وصال طلوع می کند
و باران نوازشگر محبت گل پژمرده ی روحم را سیراب میکند .
در خزان انتظار از بهار آرزوهایم دلشادم .
از سکوت خسته ام، از سخن گفتن می هراسم تنها شانه ای می خواهم برای
گریستن تا از بند بغض تلخی که گلویم را می فشارد آزاد شوم .
کاش کبوتر سپیدی بودم تا از بیکران آبی آسمان لبریز می گشتم .
افسوس که باید پرواز را از پشت حصار سنگین وجودم آرزو کنم .
خیلی حرف داشتم که بگم ولی یادم رفت![]()
دلم واسه همتون تنگ شده بود توی این چند وقت که نبودم هم روزهای خوب داشتم هم روزهای بد
ولی گذشت مهم الان که دارم شاد زندگی می کنم زندگیم عوض شده دیگه خسته نیستم شاکی
نیستم همه چی قشنگ و زیباست و من همه ی اینها رو مدیون این وبلاگ هستم اول آرام بهترین
دوستم که منو با این وبلاگ آشنا کرد بعد اون ۲تا کبوتری که می بینید روی صفحه ی وبم هست نمیدونم
چرا اونو گذاشتم رو صفحه ![]()
و بعد.......
که تو همین وبلاگ باهاش آشنا شدم و منو به این زندگی امیدوارم کرد اگه نبود شاید الان
منم نبودم
ازش ممنونم و امیدوارم در تمام لحظات زندگیش موفق باشه

